RaIn MaKeR on خرداد ۱۴م, ۱۳۸۹

اگه قرار باشه ظرف ۲۴ ساعت دنیا به پایان برسه

تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه….

همه جا پر میشه از این که:

رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش

تو را عاشقانه می پرستم

مراقب خودت باش.

اما بین این همه پیام یکی تکون دهنده تره:

همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم!

پس عشق و محبت را تقدیم آنکس که دوستش داریم کنیم

شاید که دیگر فردایی نباشد.

RaIn MaKeR on خرداد ۱۴م, ۱۳۸۹

زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد … آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

RaIn MaKeR on خرداد ۱۴م, ۱۳۸۹

حال دنیارا بپرسیدم من از فرزانه ای …گفت یا بادست یا خوابست یا افسانه ای… گفتمش احوال عمرم رابگو تاعمرچیست …گفت یا برق است یا شمعست یا پروانه ای… گفتمش آنانکه می بینی بر او دل بسته اند… گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه ای

RaIn MaKeR on خرداد ۱۴م, ۱۳۸۹

همیشه اشک اونایی که به فکرمون هستن رو در میاریم.. 
و همیشه واسه کسایی که به فکرمون نیستن اشک میریزیم.. 
همیشه به کسایی که اصلا به یادمون نیستن فکر میکنیم.. 
و همیشه کسایی که اصلا فکرشم نمیکنیم به یادمونن 

RaIn MaKeR on شهریور ۶م, ۱۳۸۸

نمی دانم دلتنگِ چه هستم اما می دانم که دلتنگم.

نفس نفس می زنم و می گویم:

دلتنگم. دلتنگ عشقی که سالها پیش جسمش را از من گرفت یا دلتنگ دوست داشتنِ یاری که همین روزها خود بر خود دریغ کردم نمی دانم.

نفسهایم تشدید می شود و ادامه می دهم :

فقط می دانم که این روزها جای کسی خالیست. چیزی را گم کرده ام. بزرگ است یا کوچک باز هم نمی دانم. آه ! خدایا چقدر ناتوان شده ام. کسی مرا می آزارد. قوی است یا ضعیفم  می دانم. خوره ای بر جانم افتاده . مسری است یا واکسنی نمی دانم. دوست من! تنهایی بد دردی است. اما بدتر از آن این است که سالها تنها بوده ای و … و …و چرا الان باید یادت بیفتد که تنهایی؟

اشکی قصد دارد خود را از اسارت چشم راستم آزاد کند. یکی هم از سمت چپ فریاد می زند: آزادی! آزاد شدم. با بغض ، ادامه می دهم :

خدایا این زندگی را از من بگیر . بگیر! مال تو! بگیر و هدیه ای را که سالها پیش قولش را دادی به من بده. خودت گفتی . در آن خواب فراموش نشدنی! درست ۸ سال پیش! یادت نیست؟

اشکم را که از گونه به پایین می لغزد با آستین دست چپم پاک می کنم. می گویم :

یادت نیست ؟ گفتی : “جانت را می گیرم و هدیه ای ارزشمند به تو می دهم”. و من در جوابت گفتم: “چگونه  بگذرم؟ زندگی ام را چه کنم ؟ آرزوها دارم.” فقط صدای تو بود و برزخی که همه ی مردم در آن وول می خوردند. گفتی : “می خواهی ؟” و من عاقلانه گفتم “نه” .

بغضم می ترکد و با لحنی ملتمسانه ادامه می دهم:

اما حالا می خواهم بمیرم. خواهش می کنم.به قولت وفا کن. قول می دهم اگر بار دیگر در خوابم بیایی نه نگویم. نرو… نرو… گوش کن. خواهش می کنم…

اشکهایم به آسانی انقلاب می کنند. همه دارند آزاد می شوند.


Tags:

RaIn MaKeR on شهریور ۲م, ۱۳۸۸
RaIn MaKeR on شهریور ۲م, ۱۳۸۸

ای کاش آدما هیچوقت بزرگ نمی شدن! من که برای خودم اینطوری دوست دارم. دوست داشتم همیشه بچه باشم و هیچوقت بزرگ نشم! همیشه بچه باشم و هیچوقت از دورو ورم هیچی سردرنیارم! از دورو ورم از آدما از جامعه از همه چی. از همه چیز خسته شدم. از همه چیز بدم میاد. الان که به بچه گی هام فکر می کنم می بینم خیلی خوب بود. خیلی بهتراز الان بود. بزرگترین غمم نداشتن اسباب بازی های قشنگ بود. هیچی از چیزای دیگه سر در نمی آوردم و نمی فهمیدم. همیشه هم از این موضوع ناراحت بودم! همیشه دوست داشتم زودتر بزرگ بشم. اما الان که بزرگ شدم حسرت اون روزها رو می خورم و میگم: “ای کاش همیشه بچه بودم

نوشته شده توسط AvEsTa

RaIn MaKeR on شهریور ۲م, ۱۳۸۸

تیک تاک ساعت ها بدرودیست با لحظات گذران.

وقتی سن بالا می رود زندگی پایین می آید!

جان کندن رقص جسم و روح آدمی است

هروقت به احترام سایه ام کلاهم را بلند می کنم او هم فوری کلاهش را برایم بلند می کند!

آب تنی ماهی ها یک عمر طول می کشد!

سالهاست قلبم کنسرو خون مصرف می کند!

برای اینکه واژه ها فرار نکنند هرگز دهانم را باز نمی کنم!

در مقابل آیینه بجای دیدن خودم آیینه را تماشا می کنم!

عزراییل قابله ایست که مرگ را تولد می کند!

گل های لباس همراه لرزش اندام می رقصند!

وقتی دلم برای خودم تنگ می شه مقابل آیینه می ایستم


RaIn MaKeR on شهریور ۲م, ۱۳۸۸

وقتی چشم پرنده به گربه افتاد از میله های قفس تشکر کرد.

اگر میله ی قفس بودم روزبه روز لاغرتر می شدم تا پرنده بتواند به افق دور پرواز کند.

پرندگانی که در قفس جفتگیری می کنند به آزادی جوجه هایشان بی علاقه هستند

پرنده از اول زندگی تا دم مرگ پرپر می زند.

RaIn MaKeR on شهریور ۲م, ۱۳۸۸

در یک شب زمستانی که برف می بارید از سپیدی برف دریافتم که سیاهی رنگی ندارد!

قلبم اشکم را به عنوان سخنگوی رسمی بدنم معرفی کرده است.